توجه کنید

با توجه به تغییرات اساسی در بخش پرسش و پاسخ و طراحی سیستم قدرتمند پرسش و پاسخ در ایران شف می توانید سوالات خود را در سیستم جدید پرسش و پاسخ بپرسید

آرشیو پرسش و پاسخ ها از بهمن ماه سال 87 تا فروردین سال 94

صادق محمدي

درودبر آقاي فرهاد زعفري
زماني كه خاطرات زندگي شما را مطالعه مي كردم تشابهاتي در زندگي خودم ديدم كه دوست دارم گوشه اي از آن را براي شما تعريف كنم ميشود گفت يك درد دل ودر پايان يك راهنمايي از مرد باغيرت ايراني دارم.
من 6 ماهه بودم كه پدرم را از دست دادم . از 8 سالگي وارد بازار شدم و از پفك فروشي كارم را شروع كردم كه آن زمان 3 تا 10 تومان بود . زماني كه همكلاسي هاي من متوجه كار من در بازار شدن به من مي خنديدن ومي گفتن 3تا10توماني اومده . من از اين رفتار بچه ها ناراحت شدم و موضوع را براي برادر بزرگترم تعريف كردم . برادرم به من گفت به اين برخوردها توجه اي نداشته باشم و فقط به آينده روشن فكر كنم . من هم اميدوار شودم وبه كارم در بازار ادامه دادم وبه فروش كارهاي مختلفي دست زدم
ازجمله نون قندي؛ بادمجان؛ انگور؛ ماهي وغيره تا اينكه وارد هنرستان شدم ويكي از برادرانم در يكي از شهر هاي شمالي رستوران زد ومن به محض تعطيل شدن از آنجا به رستوران مي رفتم وهمه كار مي كردم ظرف شستن؛گارسوني ؛ مديريت حتي زماني كه وارد دانشگاه هم كه شدم با برادرم همكاري ميكردم روزهاي كه كلاس نداشتم از 8صبح ميرفتم تا ا بامداد.چنان در رستوران كار مي كردم كه همه مشتريان به من مي گفتن چند درصد اين رستوران مال شماست ؟ برادرم زماني كه ديد من فرد احساس مسئوليت پذيري هستم پيشنهاد هاي بمن داد كه من نسبت به كار كردن در آنجا اميدوار شدم .روزها گذشت ورستوران برادرم
به تالار وبعد هم به هتل تبديل شد ومن هم ازدواج كردم وديگر خبري از اجراء آن پيشنهاد هاي خوب ديده نمي شد ومن هم همه چيز را براي خودم تمام شوده مي ديدم وبرادرم ديگر آن برادر هميشگي نبود وبه تنها چيزي كه فكر ميكرد فقط پول پول پول . تااينكه مجبور شدم آن رستوراني كه در آن باجان ودل كار كردم براي هميشه از آن خداحافظي كنم و به دنبال كار جديد باشم كه خوشبختانه خدايي بزرگ كمكم كرد و در امتحان ورودي يكي از شركت هاي خودرو سازي قبول شدم و در سال 1381 با 400 هزار تومان به تهران بيايم ودر اين شركت مشغول به كار شوم خدا را شاهدميگيرم بصورت سه شيفت كار مي كردم تا بتوانم
پول پيش خانه را اضافه كنم تا خانمم را به تهران بياورم . تا از انجائيكه خانمم ليسانس زبان انگليسي داشت او هم مي توانست كار كند تا با كمك هم بتوانيم يك زندگي آبرومندي براي خودمان فراهم آوريم وبه لطف خدا تا امروز توانستيم يك خانه وماشين براي خودمان فراهم كنيم و به آينده اميدوارتر بنگريم من خاطر زندگي ام رابراي شما نوشتم چون فكر ميكنم بعد از خدا تنها كسي كه مي تواند من را به آرزوهيم نزديك كند هموطن خوبي چون شما هستيد كه شجاعانه گفتيد كجا بوديد وبه كجا رسيديد .
من علاقه بسيار زيادي به كافي شاپ دارم و دوست دارم در شهرستان خودم اين كافي شاپ را بزنم چون در انجا اين سبك كار نوع ميباشد .در ضمن يكي از بستگان دورم كه ساكن آلمان هست پودرطعم دهنده بستني برايم ارسال مي كندكه با مجوز بهداشت من در ايران نزديك به دوماه است كه به فروش آن مشغول هستم . من سعي كردم تمام گفتني ها را بگم البته فقط سر شما را به درد اوردم؛ خواهش دارم بعنوان يك هموطن دلسوز راهنمايم كنيد.
با ارزوي ديدار شما
محمدي

با سلام خدمت شما و خانواده محترم از الطاف شما نسبت به بنده حقير سپاسگزارم و اميدوارم موفق باشيد.در خصوص راه اندازي كافي شاپ هركاري ازدستم بياد در خدمت شما هستم و من هم ارزوي ديدارشما بزگوار رادارم و هرچه زودتر زيارتتان كنيم

در خصوص خاطرات من هم كه زحمت كشيدي خوندي تشكر ميكنم
در خصوص طعم دهنده ها هم لطفا نمونه ها را همراه با قيمت براي من بفرست من هم يك سري البته زياد مشتري دارم بفروشيم
موفق باشيد .
زعفر ي كوچك شما

  • 15 تیر 1388
  • نویسنده: SuperUser Account
  • تعداد نمایش ها: 8523
  • نظرات: 0
دسته ها: پرسش و پاسخ
کلمات کلیدی:
رتبه بندی این مطلب:
بدون رتبه
چاپ

نوشتن یک نظر

نام:
ایمیل:
نظر:
افزودن نظر

جستجو در آرشیو پرسش و پاسخ