توجه کنید

با توجه به تغییرات اساسی در بخش پرسش و پاسخ و طراحی سیستم قدرتمند پرسش و پاسخ در ایران شف می توانید سوالات خود را در سیستم جدید پرسش و پاسخ بپرسید

آرشیو پرسش و پاسخ ها از بهمن ماه سال 87 تا فروردین سال 94

صبور از سنندج مهندس عمران

foods4.gif

با سلام استاد زعفری من یک بار هم تلفنی مزاحم شما شده ام
من مهندسی عمران دارم و بیکارم میخواستم اگر همکاری یا معرفی بفرمایید از کاربران شما کسی خواست استخدام کنه یا بخشی را اگه میشه اختصاص دهید برای این منظور ممنون وبفرمایید سرمایه گذاری در بخش مواد غذایی یک فست فود را با 10 میلیون میشه ؟

ویک سوالی داشتم استاد هشجین کجاست؟
البته ببخشد شاید سوال بی موردی بود

درودبرشما برادر کرد عزیز صبور جان

صبورباش کار هم انشالله پیدامیشه من هم تلفن شمارا در جای محفوظ نگهداشتم در اولین فرصت اگر موردی بود شما را خبر میکنم

نخیر صبور جان با ده میلیون تومان نمیشه عزیزم پول بیشتر جمع کن

خیلی هم سوال با موردی بود

هشجین هم محل تولد من در یکی از شهرهای دورافتاده آذربایجان الان شهر شده اون موقع که من اومدم روستا بود یعنی من بچه روستایی بودم تو خاطراتم هم نوشتم

من 13 سال داشتم از روستا به تهران امدم .پدرم یک کشاورز فقیری بود 9تا بچه بودیم از همه بدشانستر من بودم تازه یک کتاب هم در این خصوص نوشته بودم و کارم را از ظرفشوری شروع کردم در هتلی مشغول شدم بنام هتل پارسارگاد تهرانیادش هم بخیر
و الان هم در خدمت شما مهندس عمران هستم
پایدارباشید


این واقعیت راهم بخوان صبورجان


مي گويند در زمانهاي دور پسري بود كه به اعتقاد پدرش هرگز نمي توانست با دستانش كار با ارزشي انجام دهد. اين پسر هر روز به كليسايي در نزديكي محل زندگي خود مي رفت و ساعتها به تكه سنگ مرمر بزرگي كه در حياط كليسا قرار داشت خيره مي شد و هيچ نمي گفت. روزي شاهزاده اي از كنار كليسا عبور كرد و پسرك را ديد كه به اين تكه سنگ خيره شده است و هيچ نمي گويد. از اطرافيان در مورد پسر پرسيد. به او گفتند كه او چهار ماه است هر روز به حياط كليسا مي آيد و به اين تكه سنگ خيره مي شود و هيچ نمي گويد.

شاهزاده دلش براي پسرك سوخت. كنار او آمد و آهسته به او گفت: «جوان، به جاي بيكار نشسستن و زل زدن به اين تخته سنگ، بهتر است براي خود كاري دست و پا كني و آينده خود را بسازي.»

پسرك در مقابل چشمان حيرت زده شاهزاده، مصمم و جدي به سوي او برگشت و در چشمانش خيره شد و محكم و متين پاسخ داد: «من همين الان در حال كار كردن هستم!» و بعد دوباره به تخته سنگ خيره شد.

شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند كه آن پسرك از آن تخته سنگ يك مجسمه با شكوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه اي كه هنوز هم جزو شاهكارهاي مجسمه سازي دنيا به شمار مي آيد.

نام آن پسر «ميكل آنژ» بود! ونام شما صبور

  • 2 بهمن 1388
  • نویسنده: SuperUser Account
  • تعداد نمایش ها: 8140
  • نظرات: 0
دسته ها: پرسش و پاسخ
کلمات کلیدی:
رتبه بندی این مطلب:
بدون رتبه
چاپ

نوشتن یک نظر

نام:
ایمیل:
نظر:
افزودن نظر

جستجو در آرشیو پرسش و پاسخ